خون
پدر روی سکوی بالکن نشسته بودو دندان غروچه های عصبی واخم تو صورتش خبر از سر درونش می داد خون تو صورتش دویده بود ،که من وارد شدم هنوز س سلام توی دهنم نچرخیده بود که گفت:
-سلام وزهرمار پدرسگ بی شرف کدوم گوریی بودی . س سلام مثل روغن چرب اخر بشقاب تو دهنم ماسید وگفتم :
-ب...بخدا جای بدی نبودم هول برم داشت که نکند از ماجرا بویی برده باشد..... تمام تنم می خارید ویه حس خاصی داشت. سرم منگ بود وهیچی رو درس نمی شنیدم قشنگ تو چشای بابام براق شدم سرخی چشماش مثل سرخی آتیش سرمنقل کریم شیره ای بود . گفت :
-زود برو گمشو اون لباساتو عوض کن مثل عمله های دورمیدون می مونی می خوایم بریم بیمارستان از ترس تنم مورمور شد حالم داشت بهم می خورد.
گفتم : بیمارستان برای چی من که.........
پدرم گفت : زود حاظر شو اصول دین می پرسی خون ...خون می خوان ....
حرفای بابام رو درست حالیم نمی شد، یعنی بو برده یا شاید اون رضا عنکبوت نامرد یا اون کریم...... نه .. هیچ کدوم جرات رو برو شدن با بابام رو نداشتن .
-چرا ماتم گرفتی بدو زود باش تا زنده زنده کبابت نکردم .
هنوز تو سر این بودم که کی خبر داده،که پام گیر کرده به گلدون شمعدونی بابام، که از من بیشتر دوسش داشت. منتظر بودم که طرفم حمله ور بشه وزیر بارون کتک بندازه که نکرد قلبم داشت تندتند میزدومی خواست از سوراخ دماغم بیرون بزنه بابام هی دور حیاط می گشت وبا خودش حرف می زد.
آخه خدا .... این همه آدم من همین ....
لباس پوشیدنم از سه شماره که تو دوره اجباری می گن زودتر بود اما چپ اندر قیچی راه می رفتم ونمی تونستم تعادل خودم حفظ کنم .
صدای در امد برای لحظه ای فکرپلیس وزندون افتادم اما نه خدا رو شکر صدای فضول باشی محل بود .
-چی شد آمیرزا رسید یا نه...
که صدای بابام دوباره در امد :
-ده جون المرگ شده زود باش حالا داری میری عروسی بابات که داری با خودت ور میری
داروها تازه داشت کار ساز می شد وحال می داد که دست مارو گرفتن و بردن بیمارستان تازه فهمیدم بازم نه نه جون حالش خراب شده و احتیاج به خون ما دارن
تارسیدیم شلنگ زرد وبی قواره خونگیری رو که مثل مار دور گنج چمباتمه میزنه دور دستم پیچیدن و تا امدم بگم بابا جون من اینکاره نیستم ...
خون سیا هم داشت از تو شیلنگ داخل کیف مثل سماور مسی خاتون خدابیامرز پر می شد دیگه من بی هوش شدم و هیچی نفهمیدم فقط لباس سیاه وچشمهای خیره وبی روح بابام که از هزار سال زندانی وکتک و... بدتر بود یادمه
صلصا ل
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:34  توسط شهرام بی باک |
برچسب:
نویسنده: آیلین صمیمی